web 2.0
‏نمایش پست‌ها با برچسب مکاشفات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مکاشفات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

ذغال به الماس گفت:مگر ما از یک تبار نیستیم؟پس چرا چنین سختی؟

همانا که باید بر خود سخت بگیرید و والاترین شیوه ی سخت گرفتن بر خویش آسان گرفتن امور است و نیک گواردن آنها! از من نیست کسی که معده ای قوی نداشته باشد
مکاشفات مک گافین
سفر دلداری

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

سپور

و در ابتدا سپور بود و سپور پیش مایور بود.و مایور خود سپور بود.پس تقی به توقی خورد.و دیدم آن محنت چروک پوش را.از فراخنای حلق به هیئت نوکر خلق در آمد.پس بپرشید روان خلقی را و پاره کرد تن پوش ملت را و باقی نگذاشت جز دلقی را.
و دیدم آن انبوه خدمت بی منت را.و باز شناختم آن تعفن را......و چون به هوش آمدم ردیفی دندان را دیدم محصور با چرمی چروکین.متصل یه هیئتی خندان که در سرش نبود جز سودای به خاک فکندن آهریمنان.پس به خود گفتم تنها زیبایی است که حق دارد که پاکی را موعظه کند .....پس باز از هوش برفتم
از مکاشفات یوهوهوی نبی
سفر آنتالیا

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

www.google.com

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

عذاب دنیوی

دیگه یواش یواش داره باورم میشه که رنجی و شکنجه ای که روان و جان ما در لحظات شادی و فراغت متحمل میشه بارها شدیدتر و عذاب آورتر از عذاب و آزار لحظات تلخ و ناشاد ماست.

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

اگر این است زندگی،پس یک بار دیگر!

برگرفته از:http://www.travelblog.org/Photos/1724207

۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

تجربه انسانی

آورده اند که کشتی ای خودبسنده در بندری پهلو بگرفتی و شراع درکشیدی و گروهی ملاح با پای چوبی و دست چنگکی به قصد منزل شیخ این هیول دریایی را ترک بگفتندی.در میدان اعظم ندا دادندی که مایان از فرقه ی استدلالیه باشیم و بیامدیم که با شیخ شما احتجاج نماییم.مردی از میان جمعیت پیش آمدی و بگفتی که شیخ از برای مباهله با ملاحان کشتی حضرت یوگی و یاران باوفایش به کوهی فراز شده است.و شما را نرسد که با این رجل چوبی تا آنجا شوید،سخنتان را بگویید ما با کفتر به شیخ رسانیم و جواب آوریم.لیک اجازت دهید در میانه ی آمد و شد کفتران،متاعی اگرتان هست معاملتی نیز نماییم.ناخدا بپذیرفتی.و سوال اول را بپرسیدی:
اصیل ترین تجربه انسانی از کجا آید؟آیا مر نه این است که از تجربه آید؟
مفتی شهر که در آنجا بود جواب دادی: خیر،از فتوح قلب به روشنگاه اشراق!
دگری فریاد برآورد: سه شنبه 17 اسپند فراموشتان نشود!
ناگهان یکی اشک آور بزدی و جمع پریشیده شدی.
و استدلالیان پای چوبین خویش را آتش زدندی از برای دفع آن غاز!
ناگهان ناخدای را مکاشفتی دست بدادی:

تجربه ی انسانی اصیل ناشی از پیش بینی مرگ خود و فهم کامل گذشته ی خویش است.

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

عفن

و ناگهان دیدم که از جانب بیت المعمور بلایی برخواست.و دروغ میگفت عین ریگ و می بافت عین چی..پس ملکی را به باد فنا داد.و نگفت مگر آنکه خلقی را در هچل انداخت و نکرد مگر آنگه از سر تا پا گند بزد.پس این نشانه ایست...پس دیدم که دوباره آمد.و این بار نیافت مگر آنکه منهدم کرد و نرفت مگر آنکه کوپنش باطل شد
از مکاشفات ایکاروس قدیس
عهد عتیق
سفر خروج

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

مایور

و دیدم آن انبوه خدمت بی منت را.و باز شناختم آن تعفن را......و چون به هوش آمدم ردیفی دندان را دیدم محصور با چرمی چروکین.متصل یه هیئتی خندان که در سرش نبود جز سودای به خاک فکندن آهریمنان.پس به خود گفتم تنها زیبایی است که حق دارد که پاکی را موعظه کند .....پس باز از هوش برفتم
از مکاشفات ایکاروس

عنسان

و چون به پس و پیش نگریستم چیزی ندیدم جز تجسد خباثت درکالبد بلاهت.زرد رویی بدیدم پوست بر استخوان حیران افتاده در چاه سفاهت و دم از فتح قله ها میزد.به خود گفتم باز :
تنها قدرتمندان جان هستند که حق دارند قدرت را موعظه کنند.و به راستی کسی که گمان میکند برای فتح ماه باید داربست زد می تواند قله ها را فتح کند؟
باز آن معجون انسانی را در مکاشفاتم دیدم.و چون رستگاری خویش را گرو نگهبان دوزخ گذاشتم و بر آن گند چاله پای نهادم و همدم آن پلشتی ها شدم.چنین به سخن آغازید که:
هر آنچه زیباست و نیرومند،هر چه بی پرواست و رقصان و چابک بی تردید رهزنی است که شیره جان ما پلشتان را مکیده است.و گرنه هیچ کس را حقی و صفتی برای تمایز و سروری نیست.
پس فریاد زدم :خاموش!ای گستاخ بی مایه.آنها دارند و شما میخواهید.آنها می ستانند چون میخواهند بپرورانند .بهین چیزها را می ستانند چون می خواهند ارزنده تر از آن را بیافرینند. وشما می ستانید جون دریوزه گی ایین شماست.
و آن حجم بی شکل انسانی ندا داد که:هین.ماییم سروران زمین.و چون دگر بار به سطح زمین عروج کنیم.از هیمنه ما آفتاب نیز دلسرد شود و تابش خود را از این زمین دریغ نماید.
.پس بی هوش شدم در رویای خویش.و خود را در میانه جماعت دیدم.جماعتی بدیدم که حجتی و دلیلی بر وجود خویش یافته بودند.و گرامی می داشتند خود را.
تنها بی مایه گانند که در پی حجت و دلیل اثبات برای بودن خویشند.و بد گمانند به هر که بی دلیل است و بی نیاز از اثبات.
پس دیدم که مات سخن کسی شده اند.و او چنین حنجره پاره میکرد:
همانا من خادم شمایم و شما آقای من.طعم خدمت بی مزد را به شمایان چشانیدم.وشمایان را به نیرومندان زمانه مبدل ساختم. ........
گفتم شگفتا که باز پادشاهی دیدم در لباس گدا.دریافت بیمار از سلامتی چیست؟
دریافت ضعیف از قدرت؟
پس آنجا که نمی توان عشق ورزید.چه اصراری به ماندن.و آنجا که عشق ورزیدن را همان ترحم میگیرند چه جای ماندن
از مکاشفات ایکاروس قدیس
سفر خروج
باب کابوس
(تابلو بود دیگه که از چه کتابی سرقت کردم این مطالبو)

زایش

و دردی عظیم بر کوه عارض شد*و کوه از درد به خود پیچید*و چهره اش دگر گشت*و آشیانه قناری را از درخت به زیر فکند*و لانه خرگوش را نابود کرد*و درختان از هیبت این واقعه از شاخ و برگ عاری گشتند*و حیوانات سراسیمه و حیران به جانب دشت گریختند*و در آن فاصله بعید با خوف این واقعه را به نظاره نشستند*دیدند که کوه تا کمرگاه خم می شود و قله آن به زمین نزدیک شد*طوری که یخ قله زمین را شکاف داد*و کوه دوباره قامت بر افراشت*و سپس کوه از پای فتاد*حیوانات دیدند که خر عرعر میکند*و از وی جویا شدند که این دانای دانایان چه میدانی از این و اقعه*بر ما نیز عرضه بدار*خر گفت:این درد زایمان است،کوه میخواهد که فرزندش را بزاید*پس حیوانات با شماتت بر کوه نگریستند*و از خر پرسیدند :که زوج کوه کیست؟*وای بر او و وای بر کوه اگر حقیقت امر این باشد*خر گفت :زوج کوه خرگوش است که در آن لانه ای کنده،زوج کوه منم که بر کمر کشش بار محنت کشیده ام،قناریست که برایش آواز خوانده،بز کوهیست که صخره هایش را درنوردیده،عقاب است که بر فرازش مغازله نموده*زوج کوه همه ماییم*پس زبان در کام بگیرید و نظاره کنید*در این بین کوه نعره ای کشید چنان نعره ای که چرت خدایان را نیز پاره کرد*و از حال برفت*چون حیوانات دیدند که کوه جنبشی ندارد محتاط و آرام با گامهایی لرزان به جانب کوه رفتند*و مشتاق دیدن فرزند کوه*از لابه لای سنگها جنبشی را دیدند*و نوزاد را بازشناختند*و به آن جانب رفتند*اما بناگاه خر که پیشاپیش اینان بود نعره ای بر کشید و قالب تهی کرد*و دیگر حیوانات نیز شرمسار و سرافکنده به این صحنه خیره شدند*کوه موش زاییده بود*

مکاشفات ایکای قدیس
سفر هشتم باب کره خر

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

من باب مراقبه

شنیدم از شیخی که گفت:
انسان یعنی منهای یک.
آنگاه می تواند که به تمنایی پاسخ گوید،تمنای جان خویش! که از خویش غایب گردد و غیر به نمود آید

گر به پیله می روی از برای رها کردن یکی پروانه باشد.نه تنیدن پیله ای از برای ابریشم بازرگانان.
هشدار ای خردک مرید!
بیم ان دارم که خرس گریزلی تو به ناگاه از خواب برخیزد.آن چنان است که بدرد تو را.
به جنوب شو به میان قوم سو
باشد که شکارش کنند
که شکارش کنند
که شکارش کنی

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

شیخ ادیب

شلتاق شلوار شولاوش شحنه شنل پوش!

صنعت ادبیِ ¤مراعات بی نظیر¤ که به تازگی توسط ایکای ادیب به این پهن بوم ادب هدیه شده

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

من باب اکل کله پاچه گوسپند

شرمم آید در حضور باری خوردن مغز محبوب ترین مخلوقش.چه! غنم در دایره امکان مظهر سعادت است و هدف عامه مکاتب آموزشی رساندن انسان به جایگاه رفیع گوسفند است.

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

در باب اعزاز خويشتن

چون به کنج عافیت گریختم.و در آن موطن آسوده گی بیتوته کردم.به خویش نهیب زدیمی که یاشیخ! تو را چه می شود.از این گفته سخت اعجابی مرا در بر گرفت.جبین طاعت بر زمین سائیدم و گفتم.شگفتا از کرامات من که خود نیز خویش را چنین بزرگ می دارم.پس طاعت حق تعالی را در پاسداشت خویش دیدم.و نبود از اطعمه که به قصد قرب الی الخویش در خندق بلا فرو فکندم و نبود از اشربه مگر آنکه جان خویش را با آن سیراب نمودم.و نبود از منکر و معاصی و مناهی که از برای حال دادن به وجود نازنین خویش که مرتکب شدم.
فی الحال در وادی فقرم و تا وصال وی یک سکته ناقص دیگر باقیست.
طریقت مرا آن کس بداند که این سنگ گورر مرا بر خویش کشد

همدردي

دوش شیخی بر من ظاهر شد از منخرینش دود و آتش زبانه می کشید و از اذنینش رعد و شرر چشمانش را هیچ عینک جوشکاری فیلتر نتوانستی کرد.
بدو گفتم که مر دیوی یا هیولی
که از عفن دلگیر تو از قید جان برستم
بگفتا:
که من بنده ای ناچیز بودم
خفه خفه با مشاعره حواسمو پرت نکن
تنوره ای بکشید و بر آسمان هفتم شد و ندایی داد گوشخراش که ای ایکاروس:

مگر نشنیده ای شیخ احمد شاملو(ذبح الله ملوک المقربین لتراب مقدمهو فدا) چه گفته است:
که جلادان آنها
خود پای در زنجیرانند.
ای ایکاروس:
لقد خدا یعرف الحمار و لا جود لهو الشاخ
که اگر اسم اعظم می دانستی هر آینه هيچ کس را از تو امان نبود.
ایکاروسا! یا ابن ابن ابی الدایدالوس! سگی بگذار که آنان نیز مردمانند.لیک گر خواهی که بر حق باشی بدان که
این مسکینان را به سبب فقرشان نه ملامتی مستوجب است نه اعزازی روا.چنان که پوپوليه کند.
بر خود لرزیدم از بهت این مکاشفه
سبحان الله الذی یعرف الحمار و لا جود لهو الشاخ

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

علوم خفيه

شاخه‌های علوم خفیه اینهاست:


کیمیا: کوشش در دگرش (تبدیل) کانی‌ها و فلزات، علم اکسیر
لیمیا: تبدیل قوای فاعل به مفعول یا بالعکس، علم طلسمات
هیمیا: احوال ستارگان و حیوانات مرتبط با آنها، علم تسخیرات
سیمیا: راز و رمز اعداد دیدن و تصرف موجودات تخیلی، علم خیالات
ریمیا: تردستی یا علم شعبدات

اینم شاخه های جدیدی از علوم خفیه که ایکا کشفیده:
فمینیا: کوششی در واژگشت(واژگونی) سیر طبیعی حیات و به سروری نشاندن نسوان
منطقیا: جهد و کوششی بی امان در به سامان کردن امور.به دیگر معنی،ایجاد روشی سیستماتیک برای ره به خطا بردن

فلسفیا: جن گیری و پیگشت(جستجو) برای یافتن اجنه در افکار بشر و احضار آنها

رمانتیکیا: تلاشی رام و نیک خواهانه برای به آرایی(آرایش) ملال روزانه

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

سبحان الله ما اعظم شانی

. امروز دیدیم که الحاح و التجایمان به درگاه گوگمائیل ملک موکل بر وب کارگر افتاد و ما نیز در عدد ملازمان در جستجوی وی درآمدیم.
سلام و درود ما بر تو باد ای سلطان السارچین